تابوت آرزوها
کاش میشد سرنوشت را از نو نوشت
تابوت آرزوهایم را بیاورید که من خزان زده دست بی رحم تقدیرم
مرا در کفنی سیاه همرنگ با زندگی سیاهم بپوشانید که زندگیم همه و همه سیاه بوده
چشمهایم را نبندید تا در واپسین لحظاتی که در خاکم می نهید عزیزی غریب وغریبی عزیز
به دیدار من بیاید برای وداع آخر
دستهایم را از تابوت بیرون بگذارید تا همگان ببینند جوانی تیره بخت و توفان زده ای کشتی
شکسته با دستهای خالی از هر آنچه بود رهسپار دیار کرمهای خونخوار و حشرات متعفن
می شود بگذارید همگان ببینند که دنیا به من هیچ نداد
و اما قلبم.قلبم را از سینه برون آورید و در زیر پاهاتان لگد مالش کنید و در آخر به سگان
ولگرد و مفلوک شهر بسپارید تا بند بندش را از هم بشکافند که این قلب ظالم زندگی را
از من گرفت.که این قلب ظالم با مهر بانیش حتی خودم را هم از خودم گرفت.
بار الهی میگویند رحمانی و رحیم رحمی کن بر حالم وبه هر صورت که میدانی بمیرانم
ورحمتی کن وپیک اجل را سوی من فرو فرست.
الها من از تمام دنیای تو آن خواستم که میدانی و بر من ندادیش که میدانم
الها پس کجاست مهربانیت پس کجاست......
آه دیگر بس است تابوت آرزوهایم را بیاورید که...........



